ما جدا از هم
دور از هم
داریم زندگی میکنیم ...
همین
چی بگم دیگه ؟
همه چی سراب بود ینی ؟
ما جدا از هم
دور از هم
داریم زندگی میکنیم ...
همین
چی بگم دیگه ؟
همه چی سراب بود ینی ؟
یه جا خوندم نوشته بود : من به آمار زمین مشکوکم ...
راستم میگفت ... تو این دنیای همه چی مشکوکه ... به همه چی باید شک داشت ... رو هیچی نباید حساب کرد ...
تو حساب کتابای زندگی من همیشه 2+2 مساوی بود با 4 .
ولی وقتی میشینی برای تک تک لحظه های زندگیت برنامه ریزی میکنی ... رویا میبافی میری حتی دنبال آرزوهات تا به حقیقت بپیونده و می سازیش ... وقتی هم که در حال ساختنی کلی امید داری بهش ... اینکه دیگه هیچی نمی تونه خرابش کنه ... هیچی ... و چقدر اعتماد داری بهش و اینقدر مطمئنی که حاضری روش قسم بخوری ولی همینکه میرسی به انتها و میخوای آجر آخر و بزاری یهو میبینی یکی آجر اولی رو برمیداره و تمام آرزوهات فرو میریزه ... کی باورش میشه ؟
هرچی فکر میکنی ببینی چی شد که اینطوری شد و چرا باید اینطوری میشد به جواب که نمیرسی هیچی تازه این علامت سوال ها تو ذهنت بزرگتر و بزرگتر میشن ... بعد از نیم ساعت پلک نزدن و خیره موندن بهش ! تازه میفهمی چی شده ... تازه از شوک در میای و عکس العمل نشون میدی ... نشد که بشه و همه آرزوهات فرو ریختن ... طوری فرو ریختن که دیگه رمقی برات نمونده که حتی بخوای فکر دوباره ساختنش رو بکنی ... نه تو آدمش نیستی..دیگه توان ساختن و خراب شدن نداری...از کجا معلوم بازهم ؟ حالا به یه نحو دیگه؟؟ نه دیگه بُریدم ... تموم شد ...
به همه چی بی اعتماد میشی و دیگه توی هیچکدوم از معادلات زندگیت 2+2 دیگه چهار نمیشه ... نه نمیشه!
اگر اشک به دادم نرسد ... می شکنم!

دوستای خوبم سلام ...
میدونم دیر کردم و خیلی منتظرتون گذاشتم ... ولی بخدا دل و دماغ نوشتن نداشتم ... ولی وقتی لطف شما رو دیدم دلم نیومد خودخواه باشم و خواسته شماها رو رد کنم ... این پست استثنائا عمومی هستش ... من بعد به رسم قدیم خصوصی مینویسم ... رمز رو هم برای دوستای گلم ارسال میکنم
شاد باشید همگی